آخـریـن فـــرصت
بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی
ببين خانوم ، اين نوشته هم از وبلاگ دختر طلاق مينويسم كه خالي از لطف و بي ربط به موضوع نيست: زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي.... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو.... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند...نام پدر؟ " دکتر شریعتی " ميخوام تو درياي چشات ، تا جون دارم شنا كنم ميخوام حساب خــودمــو ، از عاشقا جـدا كنم فــدا شدن براي تو ، دليل ِ زنده بودن ِ ميخوام عشق و جنونم و راهي قصه ها كنم
پشیمونم از اینکه از شرکت ایرانــسل اومدم بيرون.خيلي پشيمونم....فقط به خاطر حرف يكي از بچه ها...جريان از اين قرار بود كه همه رو مجبور كردن به استعفا .حدود بيست نفر اين كار رو كردن.البته اين قضيه ۱۰ مرداد اتفاق افتاد و قرارداد ما تا آخر شهريور بود.بعدش به من و چهار نفر ديگه(چون بهتر از بقيه بوديم و به كارمون ايمان داشتند) گفتند استعفا بدين ولي از هفته بعد دوباره باهاتون قرارداد ميبنديم و بياين سر كار.با اين كار كليه حق و حقوقمون پايمال ميشد و معلوم نبود كه آيا بازم باهامون قرارداد ببندن يا نه! و اگه قرارداد جديد ببندن شنيده بوديم براي يک ماه ميخوان ، پس ارزش نداشت كه يک سال زحمتمون هدر بره بدون اينكه سنوات و حق مرخصي و چيز هاي ديگه رو نگيريم....همون پنج نفر رفتيم اداره كار و شكايت كرديم.و كليه حق و حقوقمون رو تا آخر شهريور گرفتيم.تا اينجاش خوب بود.از اين پشيمونم و داغونم كه بعد از اينكه ما قبول نكرديم پنج نفر ديگه از دوستامون رفتن و الان اونا جاي ما هستند.يه درجه ارتقا پيدا كردن و سوپروايزر شدن .باهاشون قرارداد يک ساله بستن.و ديگه خيالشون راحت شده.در عوض ما شديم سپر بلاي بقيه كه با خيال راحت كار كنن و امنيت شغليشون لااقل براي يک سال تضمين شد.به همه اونايي هم كه قبلا رفته بودن تماس گرفتند كه بياين و با اونا هم قرار داد يك ساله بستن .پشيمونم از اينكه تو اين مدت بي كاري بد جوري بهم فشار آورده و كلافه شدم.من مثل بعضي جووناي ديگه نيستم كه از اينكه بيكارن و تو خونه باباشون ميخورن و ميخوابن باشم .از اين ناراحتم كه كلي هدف دارم و داشتم نزديک ميشدم بهشون و تيک بزنم هدفم رو كه اينجوري شد .از این ناراحتم که هیچ مشکلی نداشتم و از روزی که رفتم اونجا رئیسمون منو میشناخت بعنوان یه کارمند وظیفه شناس و خوب و همیشه ماموریت های خوب رو به من میداد .نمیدونم این سرنوشت بوده یا اشتباه خودم .نمیدونم این بهترین فرصت زندگیم بوده که از دست دادم یا.....چون اعتقاد دارم(طبق شنیده هام البته) هرکسی یک بار فرصت خوب میاد سراغش... . قول دادم به خودم از عشق و عاشقی دوری کنم و اگه قراره عاشق شم اونی که لایق هست آفریننده خودم هست .الانم خبر بدی رو شنیدم در این مورد که نمیخوام بهش فکر کنم هرچند که دوست داشتم تو یه بیابان بودم و تا میتونستم داد بزنم.... اسم وبلاگم از خیلی وقت پیش ها فکرمو مشغول کرده و وسوسه تغییر دادنش رو پیدا کردم.نمیخواستم تغییرش بدم به یاد اون زمان و خاطراتم كه باعث شد وبلاگ رو ايجاد كنم .چون اینجا رو خیلی دوست دارم و آرومم میکنه و جاي امني براي پناه آوردن بهش هست .هر چند که نمیتونم آزادانه حرفامو بگم ، يه وقت فكر نكنين اسلام دست و بالمو بسته ها....واسه چيز ديگه اي هست .اعتقاد دارم كه اين اسم رو با هر بار اومدن و ديدنش روم تأثير ميذاره روی کودک درونم (بچه س دیگه متوجه نمیشه این چیزا رو) بطور ناخودآگاه و حتي اثرش شايد روي زندگيم هم خود نمايي كنه .طي يك تصميم كبري براي خودم و غافلگيرانه برای شما اسم وبلاگ از عاشق بد شانس به آخرین فرصت... تغییر یافت و از این به بعد امیدوارم از خوش شانسی هایم اینجا بنویسم .خداحافظ بد شانسی ، خدا حافظ دوران بد ناخوش احوالي ، خداحافظ گذشته اي كه بهتر از اين ميشد باشم درونش البته نميشه فراموشت كرد ولي سعي ميكنم به ياد نيارمت.ميخوام به خودم فرصت بدم براي همه چيز.اونم آخرين فرصت كه راهي براي خطا نداشته باشم.ميخوام درست حسابي تغيير كنم.ميخوام خودمو پيدا كنم تا به ارزشهايي كه درونم هست برسم .ميخوام اوني بشم كه همه چيز بر وفق مرادم پيش ميره و ايمان دارم خداوند تلاش هيچ انساني را بدون پاداش نميگذارد . براي اسم وبلاگ از سه تا دوست كمك گرفتم .اول نيت م اين بود كه اسمي بذارم كه عشق يا عاشق باشه توش ولي ما كه خيري نديديم از عشق و عاشقي و تا الان كه همش جز دردسر و بازي با اعصاب برام چيزي نداشته .شايد به خاطر اسم قبلي وبلاگ بوده كه لا اقل روزي چند بار اين كودك درونم كه خيلي باهوشه ميديده . غافل از اينكه من با كاري كه ناخواسته انجام ميده مخالفم.بعد اسم هاي خنده دار و متفاوتي رو دوستي پيشنهاد داد كه موافق بودم ولي در آخرين پيشنهاد كه اسم جديد وبلاگ هست بيشتر تأمل كردم و انتخابش كردم .و نقطه عطفي ميشه برام در زندگي با كمك شما عزيزان.
خداوندا... مگذار آنچه را كه حق ميدانم ، به خاطر آنچه كه بد ميدانند كتمان كنم . " دكتر شريعتي " خوشحالم و خدا رو شاکرم که مرا با عزیزانی آشنا کرد تا در این شرایط نامساعدم نقطه امیدی برای من باشند و باعث دلگرمیم شوند .عزیزانم خدا حفظتان کند و همین سیگنال مثبت و احساس خوبی که از شما دریافت میکنم باعث انگیزه در من میشود .آری دوستی زیبا گفت:از خویشاوندان و فامیل نمیشود توقعی داشت! گویی آنها غریبه ترند(آهی بلند در زمان تایپ کردن) .ولی دوست خوب میماند و برایت بی منت و خالصانه هر آنچه در توان دارند انجام میدهند .این چه حسی است که در خویشان نیست و در دوست فوران میکند!؟ امیدوارم روزی بتوانم برای همه عزیزانی که به من لطف کردند و حتی دلگرمی دادند بهترین کارها رو انجام بدم و انجام وظیفه کنم و جبران کنم . و اما دیدار دوستان.... برخي از دوستان از جمله خودم براي اولين بار بود كه ملاقات ميكردم نويسنده وبلاگ هايي كه مطالبشون رو ميخونم و اين برام خيلي جذابيت داشت كه چه كسي سكان اين قلمي كه ميشود هرگونه نوشت رو در دست داره! سعي ميكنم كه از صحبت ها و تصميماتي خوبي كه گرفته شد چيزي بازگو نكنم چون اگه تمايل داشتين ميومدين. بر خودم واجب دوستم از بزرگواراني كه قدم رنجه فرمودند تشكر كنم .گرمه صحبت بوديم كه هوا تاريك شد و نشد عكس بهتري بندازيم.البته همه تو اين عكس نيستن چون كار داشتند و زودتر رفتند .عكس ها رو مهرآسا زحمت كشيده گرفته و تو وبلاگش گذاشته.من هم كه كلا خوش عكس نيستم ،براي اثبات حرفم دفعه ديگه تشريف بيارين قرار وبلاگي .هوا هم با سرماش از ما پذيرايي ميكرد .كلي هم خوراكي اضافه اومد كه ما نتونستيم از عهدش بر بيايم و نگهشون داشتيم براي قرار ملاقات بعدي
همیشه میشه به هرچیزی یه جور دیگه نگاه کرد همیشه میشه قصه ها رو یه جور دیگه دید همیشه میشه زندگی رو یه شکل دیگه باور کرد و همیشه میشه به دوستی ها شکل تازه ای داد... من و تعدادی از وبلاگ نویسان عزیز در نظر داریم ترتیب یه ملاقات وبلاگی رو بدیم به چند دلیل اول : زمانی که مخاطب خودتون رو میبینیم نوشتن برامون هدفمند تر میشه دوم : هیچوقت نمیشه فامیل رو انتخاب کرد اما دوست خوب رو چرا و این قرارها میتونه باب آشنایی و پیدا کردن دوستایی بشه که می تونن جاودانه باشن مثل خودمن که دوستایی تو این دنیای مجازی پیدا کردم که واقعی ترین بودن سوم : تو این دنیایی که زندگی هر روز برامون داره سخت تر میشه داشتن چند تا دوست خوب که به هم کاملا اطمینان داشته باشیم و بتونیم به تو مشکلات به هم کمک کنیم میتونه خیلی برای هرکدوم از ما مفید باشه و ..... برای همین این قرار که از مدتها پیش درموردش فکر و صحبت شده رو ترتیب دادیم البته این اولین قرار وبلاگی نیست اما اولین قراریه که داره به صورت جمعی مطرح میشه . پنج شنبه در پارک ملت ضلع جنوبی استخر . دوستانی که تمایل دارند می تونن شماره تماس خودشون رو برام بذارن تا باهاشون تمـاس بگیرم و یا وقتی تـشریف آوردین اونجا خودتون رو معرفی کنین و به جــمـع ما مــلحق بشین . این ملاقات همزمان در وبلاگهای : غریبه ای نام آشنا دعوت میشه
تو روزنامه نوشته که مردها به طور
متوسط در روز از پانزده هزار کلمه
برای صحبت کردن استفاده ميکنند
ولي زنها از سي هزار کلمه . ديدين
ثابت شد شما زنها بيشتر حرف ميزنين
تا ما مردها؟ خانم : هيچ هم
همچنين چيزی نيست . ثابت شده
که ما هر حرف رو بايد دو بار بزنيم
تا توی مخ شماها فرو بره ...! ببخشيد
چي گفتي؟؟
خانوما خوشحال نشین زیاد...مطمئن باشین مطلبی در مورد حمایت از آقایون هم گیر بیارم مینویسم در اسرع وقت.... .عمو داود یه وقت فکر نکنین جزء انجمن فمینیستی رفتم....اینارو میذارم چون توسط یه خانوم ايميل شده و معمولا چون خیلی بیکارن این جور مطالب زیاده در دنیای مـ جـ ا ز ي و تعريف ميكنن از خودشــــــــــون...(به دليل ترس از دست دادن جان توسط خانم هاي وبلاگ نويس ، زين پس در قرار هاي وبلاگي شركت نخواهيم كرد)
راستي يه عزيز ديگه هم تلفني در جمع ما بودند و از سوئد جمع دوستان رو همراهي ميكردند.از آقا مهرداد هم ممنونم.اميدوارم يه روزي بعد از اينهمه سال به دليل حضورتون در اين جمع وارد ايران بشين و ببينين كه دوستاي خوبي منتظرتون هستند و مشتاق ديدنتون .
من وقتي از همه دوستان خداحافظي كردم در قسمت محوطه جلوي پارك همايش كارآفرينان بود و شركت هاي كاريابي غرفه داشتن . از فرصت استفاده كردم و چند تا رزومه پر كردم.يه غرفه براي ليدر شدن در تور ايران گردي بود كه تا رفتم جلو دختر خانومي اومدن جلو و منو با صحبت هاشون و نگاهشون اغفال كردند كه فرم پر كنم و كلي اشتياق داشت و از نگاهش ميشد متوجه شد كه دوست دارن بهم دكتراي ليدري بدن و براشون اين كار رو انجام بدم.اصلا هم اعتماد به نفس كاذب ندارم
.منم چون نخواستم انگيزه اون دختر خانوم رو بگيرم فرم آموزش و شروع بكار رو تكميل كردم.
![]()
| Design By : Night Skin |



